
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم
که ریه های تو !
درداور است که من
آزاد نباشم
تا تو به گناه نیفتی،
قوس های بدنم بیشتر از افکارم به
چشمهایت می آیند،
تأسف بار است که باید لباسهایم را به میزان
ایمان تو تنظیم کنم.
زنده یاد سیمین دانشور
در بستر
هق هق باران
قهقه ی آفتاب
تیک تاک زمان
سیاه و سفیدِ
روز و شب
آسمان همیشه بیداراست ...
رهایی
نه دریچه هم نمی خواهم
از هجوم این همه ازدحام خسته ام
بگذار در این فراموشی تاریک رها باشم ...
سکوت ثانیه گرد
بدرود هم آغوشی عقربه ها
پایان دُور دَوَرانی
تیک تاک تا تشییع باطری
به حرمت مرگ لحظه
یک دقیقه سکوت ....
شهاب مقربین
میل گم شدن در من پیدا شده است
میل گم شدن در جایی بکر در فکرهای دور
خسته ام از حس خستگی
از این جا و حالی که مرا خسته می کند
خسته ام از خسته ام
فکر رها شدن مرا رها نمی کند
فکر رها شدن در زفتن
دراعماق یک سفر
می خواهم با باران ها سفر کنم
از هرچه بگذرم
روی دریاها چادر زنم
میان شن شنا کنم
از هوا جدا شوم به خلاء عشق بپیوندم
که مرا می آکند که مرا می کند
از زمین و هوا و می پراکند
آن جا که هر چه رها شده است
تا آن جا و روزی که باز زیبایی اش مرا پیدا کند
میل گم شدن در من پیدا شده است
....
در حیات خلوت دوستی ها
نقش بلوغ بر تنم ریخت
ذهنم کودک آبستن پاکی
پسر خاله آمد
پس روسریت کو دختر؟
بلوغ نقش فاصله ها شد
....
زیر ذره بین بیهودگیِ
زنان کوچه نشین
پسرک مشق عشق می کرد
بر دیوار ی که خستگی اش را
بر زردی تکیه داده
و دلخوش مرور
عشق های عبوری است ...
برایم آوازی بخوان...
سلام به همه ی دوستانم
کسالت توضیحی است برای توجیه تأخیرم...!
در حوالی این هیاهو برایم آوازی بخوان
از هق هق آرامش
شعری بگو با قافیه ی گریه
بیزارم از حاشیه ی واژه
واژه هایی که بَعد از سزارین
هم، باز مرده به دنیا آمدند
در این بازار بورس حیاء و
کسالت تاریخِ
تن فروشی نان به تن
در این چار میخ منیت
در گودِ مَن تمرین زندگی کرده ام
در ابتدایِ امتدادِ انتهایش
و بیست و یک قدم می گذرد از تشییع جوانی ام
در خلسه یِ آغازِ تولدِ
افق های تازه ....!
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم قدم بر راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟؟؟
دلم میخواهد استفراغ بزنم به شمایل هرچه آدم و حادثه ی ماضی است. در تشویش هذیان تنفس هر روزه ام زندگی را بالا می آورم و پیدا می شود در من هر لحظه حس گم شدن در ناکجا آبادی که پر از هوای تازه ی ناآشناست و دَمِ کهنه ی هیچ آشنایی مرا نمی رنجاند.
پشت کدامین اندیشه پنهانی که تو را نمی یابم ای تازه ترین اکتشاف من برمودا ؟ بیا فقط کمی جلوتر دستم را بگیر که از تعلقم به معلق بودن در این اندیشه ها می هراسم. بیا دستم را بگیر که از جوی زندگی نیفتم. مرا با خودت بِبَر به اندیشه های بکر و بسپار به دست افق های تازه بیا و مرا بِبُر از نوستالوژی بیا خط بکش روی 20فروردین که هق هق خنده بود و قهقه ی گریه، سکوت عقربه بود و زمزمه ی زاری بیا که دلم های های گیر کرده در رفتن و پای کشیدن از ماندن فقط هر از گاهی، گاهی، بیشتر از گاهی بیین کز کرده در من انبوهی از ای کاش! ای کاش!
در طعم حسرت مبهم آن روز که ای کاش ! ای کاش !
مرا ببَر از کویر این ذهن ترک خورده به سوی باران بلوغ تا ببینم رویش ریشه های درک را...
مرا ببر از این کویر که هر روز در تماشای فروپاشی اول شخص مفرد خویش تولد مَن را به مَنیّت جان می دهم....
و می دانم که سرانجام باورم می کنند در حجم سیاه سکوت صامت چشمانم که مصوت بلوغ هر تعصب است...
در حجمی از من که تو را در خودش کم می آورد...
و می دانم که سرانجام عزم من، برآسودگی ست....

